هر وقت صدایم را گم می کنم، ترانه ای برای تو می گویم تا اشیاء و طبیعت و آدم های عاشق آن را زمزمه کنند. هر وقت کلمه هایم را گم می کنم، با تو حرف می زنم و غزلی می سرایم که از اشعار تمام شاعران جهان فصیح تر و شیواتر است.

خدایا، هر وقت در پیاده روهای شلوغ گم می شوم و فراموش می کنم از کجا آمده ام، به آسمان نگاه می کنم و حتم دارم دستهای تو برای کمک به من پایین می آیند.

خدایا، می خواهم در جمع روشن آینه ها بنشینم و گیسوان آرزوهایم را ببافم و از تو بپرسم که دل چگونه باید بتپد و چشم چگونه می تواند آینه و دریا را در خود جای دهد و لب چگونه می تواند ترجمه ای از نام های شیرین تو باشد.

خدایا، می دانم اگر رد شب را بگیرم به زلف سیاه تو می رسم و اگر رد دریا را بگیرم، در چشم های تو بیدار می شوم و اگر رد پرنده ها را بگیرم به شانه های نجیب تو می رسم.

خدایا، مگذار از جبروت تو جدا شوم و بر شاخه ای شکسته بنشینم. اگر صدای تو را نشنوم، اگر نگاه تو را نبینم، از شکوفه های بهاری خالی می شوم و هیچ ستاره ای قدم در اتاقم نمی گذارد.

خدایا، نمی خواهم آن قدر بخوابم تا فرشتگان دست خالی از کنار خانه ام بگذرند. نمی خواهم آن قدر سکوت کنم تا کلمه ها مرا از یاد ببرند.

نمی خواهم آن قدر بنشینم تا آهوان به دشت های مکاشفه برسند، بلکه می خواهم مثل پیامبران تو قشنگ باشم و آن قدر به تو نزدیک شوم که کهکشان ها بتوانند روی ناخنم بنشینند.

دست نوشته ای از دكتر محمدرضا مهدیزاده


نوشته شده در تاریخ 1389/04/25    | توسط: سعیده ...    |    نظرات()